سيد صادق سجادى
378
تاريخ برمكيان ( فارسى )
شدند ، دوازده ديگر سلامت به چين رسيدند . چون به خدمت فغفور رفت هدايا و تحفى كه داشت بگذرانيد . فغفور گفت اى احمد باز امسال چه دروغ آوردهاى ؟ خواجه احمد گفت اى ملك من راست گفته بودم ، اينك شاهد بر صدق قول خود دوازده مرغ آتشخواره به خدمت آورده بودم ، اكثر در راه هلاك شدند ، از آن جمله دوازده اينجا رسيد . و فغفور چون مرغان را بديد و آتش خوردن ايشان معاينه كرد سخت در تعجب شد . خواجه احمد را بدان همّت كه از براى راستى سخن خود مالها صرف كرده بود و مشقّتها كشيده آفرين گفت و پنجاه هزار دينار سرخ مغربى به او انعام داد و گفت چرا سخنى بايد گفت كه آن را به شواهد و حجج و براهين سختى خاطر نشان بايد كرد ؟ دانا كسى را توان گفت كه در مجلس محافظت مقال خود نمايد و سخن به اندازه گويد و از آنچه دير باور كنند به قدر امكان احتراز لازم داند . دويم آن است كه استاد ابو اليقطان عمار بن حسن ، كه از معارف و اكابر عهد سلطان محمود سبكتگين بود ، آورده است كه من وقتى به مصلحتى به مصر رفته بودم ، خواجه شافع را ديدم كه صوف مصرى پيش او نهاده بود . ساعتى بگذشت . خصمش بيامد . خواجه شافع بهاى آن صوف را يك هزار و سيصد دينار زر بداد ، فروشنده آن را نفروخت و از پيش او باز برد . من چون به عراق باز آمدم روزى به ديدن خواجه حسن ميمندى وزير رفتم و او مرا نوازش كرد و از احوال مصريان مىپرسيد و من آنچه ديده بودم به خدمت او عرضه داشتم تا به حكايت خواجه شافع رسيدم . گفتم كه روزى به ديدن او رفتم . پيش او صوفى ديدم نهاده كه خصمش به گرفتن [ هزار و ] « 1 » سيصد دينار راضى نشد . خواجه حسن وزير از استماع اين سخن از من برآشفت و مرا گفت اى عمّار بسيار دروغ مىگويى و به دروغ گفتن مشهور شدهاى ؛ و روى به حاضران كرد كه معلوم است كه تايى پشم بافته را چه قيمت باشد ، و اين كه در مجلس بزرگى دروغ گويند از دو وجه خالى نبودى . يا گوينده بىشرم بود و يا بيش آن كس كه گويند او را به هيچ نشمرند و از وى باكى ندارند و من از آنها نهام كه تو و امثال تو با من هرچه توانند بگويند . و خواجه حسن مردى بىباك و درشتگو بود و مرا ناگفتنىها بسيار گفت و من از گفتن شرمنده شدم و چندين گاه پشيمانى خوردم . خود را عتاب و ملامت كردم كه چرا اين نوع حكايات بايد تقرير كرد . چون چندى برين قصّه برآمد ، روزى امير مدينه به جهت
--> ( 1 ) . متن ندارد . از نسخههاى ديگر نقل شد .